رویای بید مجنون

یه نیمکت ، بوی لیلی ، یه ماه و یه آسمون پر از ستاره ، یه عشق و یه دریا ، یه نفس امید فردا

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات ()

    خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

   و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

    پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد

     که عشق – ماه بلند من – ورای دست رسیدن بود 

رویای بید مجنون ....

دیگه بید مجنونی نیست که رویایی داشته باشه ...

شکست ، جوون بود هنوز ولی از کمر شکست ...

حالا ازش یه کنده مونده که فقط میخواد زندگی کنه ... بدون رویا ...

دیگه نمیخوام مرجان باشم ، نمیتونم ...

وقتی دل می بستم ، تنها بودم الانم که دل میکنم بازم تنهام .

دوستای گلم ، من خوبم ، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط ...

بد موقعی هولم دادن ، فاصله ام تا زمین خوردن اندازه یه فوت بود ... فوتم کردن .

بلند میشم ولی اینبار تنها ، میترسم دستی که برای کمک به سمتم دراز میشه رو بگیرم ، میترسم از روزی که دیگه نداشته باشمش . بهتره از همین حالا به امید خدا و رو پای خودم بلند شم .

دارم میرم چون دیگه نمیتونم ...

دارم سعی میکنم تمام زنجیرایی که پای قلبم بستمو باز کنم .

بعضی از این زنجیرا انقدر محکم بسته شدن که گاهی حس میکنم توانی برای نفس کشیدن ندارم .

از ترس از دست دادن میخوام از دست بدم ... نمیخوام وابسته بمونم .

از این به بعد فقط زندگی میکنم و تنها باورم بعد خدا بچه هامن .

 

خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد

تا از نبود و بودم,  کس را خبر نباشد

خواهم که آتش افتد در شهر آشنایی

وز ننگ آشنایان, بر جا اثر نباشد

گوری بده خدایا! زندان پیکر من

تا از بهانه جویی ,دل دربدر نباشد

پایم چو پایه ی در ,یارب شکسته بهتر

تا از حریم خویشم بیرون گذر نباشد

 

همتونو دوس دارم و دلم برای همتون تنگ میشه ، لحظاتی که اینجا و با شما گذروندم از بهترین لحظات زندگیم بود .

دلم میخواست بیام وب تک تکتون و کامنت آخرو بزارم ولی ... واقعا برام سخته ، همیشه خداحافظی و دل کندن برام مث جون کندن بوده پس فقط یه بار برای همتون ... خداحافظتون .

همیشه دعاگوتونم ، شماهم از دعا فراموشم نکنید و برای عاقبت بخیری همه بچه هام دعا کنید  .

و آخر اینکه میخوام بدونید ...

  من همیشه یه مرجان بودم ، نه کمتر نه بیشتر ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٧ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

افتاده بود پای درخت ، زمین سرد و سخت بودنشو به رخش میکشید .

بالاخره رسیده بود روزی که ... همون وقتیم که سبزبود و تو آغوش گرم درخت ، می دید همچین روزیو ولی همیشه با خودش میگفت : فردا بهش فکر میکنم !

حالا اون روز رسیده بود ، برگ کوچولوی خشک و ضعیف ما افتاده بود پای درخت بدون اینکه هیچ وقت بهش فکر کرده باشه !

گلایه ای نداشت چون طبیعتش این بود ، جدا شدن . فقط تنها امیدش این بود که بزارن همون جا پای درخت بمونه و جاروش نکنن ، اگه قاطی بقیه برگا میشد ، اگه درخت دیگه نمی شناختش ...!

اگه دست باد از زمین بلندش میکرد ، حتما خودشو می سپرد به پاییز ، به خالق قلب ضعیفش ولی اینو خوب میدونست که پای هیچ درخت دیگه ای نمی شینه و اگه باد رهاش کنه با عشق بوسه می زنه به قدم یه عابر !

* باغچه ی خونمون اگه همیشه خشکه ، بخاطر دل منه ، دل پنجره اتاقم ، میخواد همیشه بوی پاییزو حس کنم تا دلتنگش نشم . مرسی باغچه ی خونمون . قلب

* فشار پایینو سرگیجه همچنان همراه همیشگیمه ... چه باوفا ! خیال باطل

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۸ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

* من همین امروز عاشق شدم ! از خود راضی

عـــــــاشق پاییزم ، پاییز قشنگترین نعمت خداست .

صبح از خونه که رفتم بیرون ... منظره روبروم انقدر قشنگ بود که دلم میخواست بشینم و ساعت ها فقط نگاش کنم .

هوا عالی بود ، میتونستم با تمام وجود نفس بکشم بدون بغض و درد ...

بوی بارونو حس میکردم ، بارون نیومد ولی بوش سیرم کرد ...

با هر قدم باد پاییز صورتمو میبوسید ، تازشم درگوشم گفت دوسم داره ! خجالت

کی میگه پاییز فصل دونفره هاست ؟!

من امروز تنهایی ازش لذت بردم ، تنهایی بغلش کردم ، تنهایی نفس کشیدمش . قلب

از دیشبم بگم که حالم خوب نبود ، از دانشگاه که میومدم حوصله خونه رو نداشتم ، رفتم تو یه پارک خلوت نشستم ، با خودم حرف زدم ، با خودم اشک ریختم ، بعدم دست خودمو گرفتم بردم براش دوتا پف فیل خریدم !  آخه من برعکس مهشید و اکثر دخترای دیگه بجای چیپس و پفک و بستنی عاشق پف فیل و البته پشمکم ! خوشمزه  .

اومدم خونه کسی نبود ، هردوتاشو خودم خوردم ! یه فیلم خیلی قشنگ دیدم که حالمو خیلی بهتر کرد . شاید باورتون نشه اگه بگم فیلمش سفیدبرفی بود ! نیشخند

البته فیلمش نه کارتون ، mirror mirror اسمش بود ، یه فیلم کاملا تخیلی و بچگانه والبته خنده دار ، خیلی دوسش داشتم . با اینکه برخلاف عادتم تنها دیدم و تنهایی باهاش خندیدم ، حالمو خوب کرد ... .

بعدش داشتم فک میکردم تو کدوم جنگل میشه هفت تا کوتوله پیدا کرد ؟! متفکر

هفت تا کوتوله که دوست داشته باشن و کنارت باشن ، فکرشم حال آدمو خوب میکنه . خیال باطل

* الان نوشت : چند خط بالارو چند روز پیش نوشتم ، نشد بزارمش ، الان گذاشتم .

بوی بارونو درس حس کرده بودم ، فرداش کلی بارون اومد ، از صب تا شب . قلب

* به خوب بودنش ، مهربون بودنش و تکیه گاه بودنش اطمینان داشتم و میدونستم هر دختری کنارش به آرامش میرسه ولی من نه ...

نمیدونم چرا ، یه حسی بهم میگفت آرامشم کنار اون نیست ، میگفت مرد من نیست ... نتونستم ،گفتم نه ... .

میدونم این دفعه دیگه میری سراغ زندگیت ، از خدا خوشبختیتو میخوام .

* حالم خوبه ، خیلی ... این دوراهی چشمامو به روی خیلی چیزا باز کرد ، خدایا شکرت . ازت میخوام این آرامشیو که پر از حضور توه به همه قلبهای ناآروم بدی ... آمین .

* اینجارو با همه سکوت و خلوتیش دوس دارم ولی شاید دل بکنم ازش به زودی ... شاید .

* عید همتون مبارک . امروز برام یکی از عزیزترین روزای خداست چون روز یکی از عزیزترینامه ، روز یکی از عاشق ترینا ، تنهاترینا و البته صبورترینا ، همون مهربونم که بعد مونسش، چاه شد همدمش ... .

* راستی این آهنگ: دوست دارم سون

خیلی دوسش دارم ، یعنی خیلیا . بی دلیل و بی مخاطب دوسش دارم ، یه حس خیلی خوبی توش هست که هربار گوش میدم لبخندو اگه به لبام نه ، به چشمام حتما میاره . قلب

دوس داشتین دانلودش کنید . لبخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

مرجان : گاهی آدم به جایی میرسه که دلش میخواد خودشو مچاله کنه بندازه تو سطل آشغال ! یا مثلا حسابی خودشو بزنه یا نمی دونم ... یه جوری یه دردو دو دستی بگیره بریزه تو وجود خودش .

الان تو شرایطیم که دلم یه شیشه میخواد که تو صورتم خورد بشه !

من : هیس ! آروم تر ! یه قراری داشتیم با هم .

مرجان : قبل از این چند ماهم حال جمعه هام همین بود .

من : رو نده به حال بدت .

مرجان : چقد پاییز امسال سرده .

من : سردتر از اینم می تونست باشه . تو دختر پاییزی ، دوسش داشته باش .

مرجان : دارم ... . هیس ! بگو آروم تر باشن ، صدای قدماشون اذیتم میکنه .

من : صداشونو نمیتونی کم کنی ، بخوای نخوای میان و میرن ... چشماتو ببند ، به داشته هات فک کن .

مرجان : داشته هام ؟!

من : هیس ! میشنوه ، غصه میخوره به حسابش نمیاری .

مرجان : بزرگه ، مهربونه ، به دل نمیگیره . خدایا دوست دارم .

من : بعد خدا ؟

مرجان : بچه هام .

من : گلدونت ؟

مرجان : یکیشو که دادم رفت ، یخ زده بود اینجا ، خونه یه کارگر ساده خیلی گرم تر از اینجاست ، گرم میشه اونجا .

من : یکی دیگه داری هنوز .

مرجان : خودش خواست بمونه ، گفت از چهارده سالگیم بوده ، بازم میمونه . زرد و بی حال شده ولی میخواد پیشم بمونه

من : آینه ات ؟

مرجان : می شکنمش یه روز .

من : هیس ! آروم تر !

مرجان : چقد تاریکه اینجا !

من : چشماتو بستی حتما !

مرجان : خانواده ای که هرلحظه ممکنه دیگه نباشه ...

من : خدایی که هست هنوز ...

مرجان : یکی دو نفری که هستن و نیستن ...

من : خدایی که هست و ... هست !

مرجان : دلخورم ازشون .

من : لبخند بزن بهشون ، سبک میشه دلت ... . استاده چی میگفت ؟ میگفت اگه نتونین خودتونو آروم کنین مددکار خوبی نمیشین .

مرجان : بیخود میگفت ! من خوب میشم ، همیشه که اینجوری نمی مونم .

گفتم خوب میشم یاد عزیزدلم افتادم ! شبی که زنگ زد بهم ، با گریه سرم داد می زد که پس کی خوب میشی ؟

میگفت هی میگی خوب میشم ولی بازم همینی ! پس چرا انقد طول کشید ؟

میگفت خیلی وقته هیچ حسی تو صدات نیست .

هیچی نگفتم ، چی میتونستم بگم وقتی از هیچی خبر نداشت ، فقط اشک ریختم .

من : چشمات هنوز حس دارن .

مرجان : آره ، چون امید دارن . چشمام خدارو دارن ... . چقد دلم جوشن کبیر میخواد .

من : مشمول و بخون ، کوتاهتره و به همون قشنگی .

مرجان : گریه کنم ، یه کم ؟

من : گریه خوبه ، سبک میشی . فقط آروم ، کسی نشنوه .

مرجان : مث اون شب که همه شنیدن ؟ چقد ممنون بابا شدم که اون یک ساعتو تو ماشین تنهام گذاشت . چقد بلند بود صدام ! انگار اصن نمی دیدم آدماییو که از کنار ماشین رد می شدن و با تعجب نگام میکردن !

من : گذشت .

مرجان : آره ، گذشت ... . دلم برای بچه هام تنگ شده .

من : چشماتو ببند ، بخواب . فردا می شه ، بازم مهدی برات می رقصه ، بازم علیرضا مامان صدات میکنه ، بازم فاطمه خودشو تو بغلت قایم میکنه ، بازم باید دنبال صالح بدویی تا عینکشو بزنه ! باید دستای علی رو بگیری تا راه بره ، فردا دیگه باید راه بره ... بازم امیرحسین از مهد که بیاد انقد از در و دیوار بالا میره تا مربیشو خسته کنه و مجبورش کنه بیارتش پیش تو ، بازم میاد که یک ساعت آخر روزو ، وقتی بچه های خودت خوابن ، با تو باشه ، میاد که کمکت کنه وسایلتو جمع کنی ، با اون دستای کوچولوش وسایلو تو بغلش بگیره و دنبالت هرجا میری بیاد . میاد که بغلش کنی ، بوسش کنی ، میاد که پیشت باشه .

چشماتو ببند ، بخواب . فردا جمعه نیست ... .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٦ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

* رفتن مسافرت ، عروسی . من نرفتم !

آخه یه دختر عاقل و باشعوری مث من وقتی میدونه حضورش به عنوان یه پرستار لازمه اصن چه معنی داره بره عروسی ! از خود راضی

هنوز زنگ نزدم بخاطر نرفتنم معذرت خواهی کنم ! زنگ بزنم چی بگم ؟ بگم دلخورم ازتون ، بگم نیومدم که بغض و دردم رو نشه براتون ... فردا که بشه زنگ میزنم ... میگم خوشبخت شید ایشاله .

تو این مدت اینو خوب فهمیدم که از کسی نباید انتظار داشت ، شاید اسمش بشه توقع بیجا ! درس یا غلط این روزا همه درگیر زندگی خودشونن ، شاید ناخواسته فراموشم کردن ... خوش باشن کافیه برام . 

* از شنبه ای که گذشت کلاسام شروع شده ، هر استادی که میفهمه کاردانیم IT  بوده ، این شکلی میشه : تعجب

استاد بهداشت روان که دیروز باهاش کلاس داشتیم خانوم IT صدام میکرد کلا ! ینی انقد تعجب کرده بود !

آخه جز من و یه دختر دیگه که کاردانیش مکانیک بود بقیه همه مدرکشون مرتبط بود .

کلاس خیلی خوبی بود دیروز یعنی روانشناسی درس خیلی شیرینیه ، هرچند که این استاده هروقت میخواست از نفهمی مثال بزنه منو مثال میزد !!خنثی

مثلا میگفت : هرم مازلو رو که شما همه میدونید چیه ولی از اونجاییکه اگه بخوام درموردش صحبت کنم خانوم IT  نمیفهمه ، مجبورم اول توضیح بدم درموردش !

دو سه دفعه که لطف کرد منو مثال زد ، وقتی دیگه احساس خطر کرد و حس کرد امکان داره بزنم لهش کنم ، گفت : ببخشید همش شمارو مثال میزنما ، تو ذهنم مونده دیگه !

با خودم گفتم فعلا مجبورم ببخشم ، بزار ترم تموم شه ... بی شخصیت !

حالا نظر مامان منو داشته باشین ! میگه خب استادتون مگه روانشناس نیس ؟ خب از قیافت فهمیده کلا نمیفهمی دیگه ! بخاطر همین هی تورو مثال میزده !

این دلداری بود ایا ؟! خنثی اخه یکی نیس بگه مادر گرامی تو که اومدی درستش کنی با خاک یکسانم کردی که !!!

ولی خدایی استاد خیلی خوبیه و اطلاعاتش خیلی زیاده . راستی گفتم هرم مازلو (هرم نیازهای انسان) ، عکسش تو ادامه مطلبه .

میگفت تا پله های اول این هرم نباشه بقیه اشم معنی نداره ، مثلا کسی که امنیت نداشته باشه ، نمیتونه به عشق فکر کنه ، با اینکه نیاز داره به کسی تعلق داشته باشه و کسی به اون ، ولی نمیتونه ... میگفت اینکه میگن گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره ینی همین !

از دیروز دارم فکر میکنم ینی مازلو که این نظریه رو داده میتونسته به دلش بگه ، لدفن عاشق نشو ، درگیر کسی نشو چون من هنوز دوتا پله اولو نگذروندم !!! میتونسته ؟!

* روزی چن بار با خودش میگه تو مرجانی ! منظوری نداره ، محض یادآوری میگه به خودش ... .


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٩ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

هوشنگ ابتهاج           

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۳ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

*چند روز پیش بود که ماشینتو دیدم ، برای یه لحظه این فکر بچگانه به سرم زد که یه سنگ  بردارم و همه شیشه های ماشینتو بیارم پایین !!!!!!!!!!

میبینی ؟! من ! من ، مرجان ! همون مرجان چند ماهه پیشم ؟! نه ، نیستم . دارم روبرمیگردونم ازت ...

میدونم دلم برات تنگ میشه ولی روبرمیگردونم ازت ...

شاید هنوزم ... ولی روبرمیگردونم ازت ... حالا ببین !!!! میتونم ، اینکه دیگه وقتی اسمتو میشنوم بجای اینکه مثل گذشته قند تو دلم آب شه ، دستم ناخودآگاه مشت میشه ، بغضی که راه گلومو میبنده و بعدش چشمام میشه پر از حرص و درد ... این یعنی دارم روبرمیگردونم ازت ...

 این همه حرص و بغض خنده داره چون تو بی گناه ترینی تو این همه درد من ، فقط چشمات نخواستن منو ببینن ، منو ندیدی ... اینکه تقصیر تو نیست .

حالا فقط با تمام وجود از خدا سلامتی و خوشبختیتو میخوام ، میخوام که خوب باشی ، همین ... فقط همین .

از انتظار خسته نیستم ، هنوزم عاشق ساعتم ، هنوزم رویام رویای بیدمجنونه ولی دیگه بدون تو ، شاید بدون هیچ کس ...

یه روز میرسه که بالاخره میتونم ازت خداحافظی کنم و اون روز چه توقع بیجاییه اگه از کسی که نزدیک سه سال جواب سلاممو نداد بخوام جواب خداحافظیمو بده !

* نمیدونم پوریارو یادتون هست یا نه ، تو پست (جامع المطالب )مهرماه ازش گفتم ، هنوزم بار آخریکه دیدمش یادم نمیاد ولی خوب یادمه که بعد اون دیگه هیچوقت دنبال همبازی نگشتم ، همیشه خودم بودمو یه عروسک زشت !

* خدایا ازت دلخورم ، میدونم توام دلخوری ازم ...

*وقتی زندگی آدم میپیچه بهم ، وقتی گره میخوره ، تو همون شرایطی که پر از دردیو غم ، همون وقت که قلبت سنگینه و احساس میکنی دنیا تمام بارشو گذاشته رو دل تو ... با خودت میگی اینجا که هستم تقصیر منه ؟ یا تقدیر من ؟!

کاش جواب تقدیر باشه که در اون صورت میگی خالقم خواسته ، خودش هوامو داره ، قبل اینکه دردو بده فکر درمونشو کرده ، پس غمی نیست چون پناهم محکمه ولی وای به روزی که برسی به اینکه ... تقصیر توه !

همیشه برگشتن راهی که اشتباه رفتی ساده نیست و اینکه بدونی خدا ازت دلخوره و خودت ... وقتی خودت گله داری از خودت ...

یه جایی اشتباه کردم که دقیقا نمیدونم کجاست ، راه برگشتو بلد نیستم و اصن نمیدونم تا کجا باید برگردم !

*منم یه روز آزاد بودم ، دلم دست گذاشت تو دست این روزگار نامردو دونه دونه میله هارو مرتب کنار هم چیدن تا شد این قفس ! چند تا میله روزگار برام گذاشت از تنهایی ؟ از دست دادن ؟ دقیقا نمیدونم چنتا شد .

بعدش نوبت دل زبون نفهمم شد ! بقیشو به ترتیب دورم چید .

انتظار ، چنتا میله شد ؟ دو سال و چند ماه ؟ علاقه ، وابستگی ، بعدش چی بود ؟ خاطره ؟ چنتا میله خاطره شد ؟

ولی هنوز جای چنتا میله خالیه ، یکیش خداست که اگه یادم نره خالقمه ، یادم نره هنوز هست برام کافیه .

خدایا باشی ، تاب میارم تنگیه این قفسو . تنهام نزار. التماست میکنم اخمتو وا کن و کمکم کن .

*خیلی خسته ام ، خیلی . از نیمه موندنا و نیمه رفتنا ، از داشتن و نداشتنا ، از خودم از دلم از همه ...

بیچاره اطرافیانم ، خیلی اذیتشون میکنم . بیچاره بابام ، مامانم ، مهشید ، دوستام ، بیچاره شماها !

ببخشیدم تورو خدا . حال دلم از کنترلم خارج شده ، دست خودم نیست .

هرچی بیشتر تلاش میکنم کمتر خوب میشم !

ولی بیخیال نمیشم ، کم نمیارم . هنوزم تموم امیدم به خداست . کمکم میکنه ، میدونم .

*خونه خیلی کثیفه ، یه ماهی هست که دست به هیچی نزدم ! رو هر میزی یه وجب خاک نشسته ، اتاقم تنگ شده .

نفسم میگیره توش. خودمم که بیشتر از همه وسایل خونه خاک گرفتم ، خیلی بیشتر .

امروز خیلی کار دارم . باید کل خونه رو تمیز کنم ، بعدش یه اتاق تکونیه درس حسابی و بعدشم خودم ، فک کنم خودمم یه گردگیریه حسابی میخوام !

*مددکاری قبول شدم ، فردا باید برم واسه انتخاب واحد ، یادم باشه مددکار شدم اول از همه به داد خودم برسم تا تیمارستانی نشدم ! چشمک

* آقای آریای نوشت : از یه هفته قبل اول مهر تولدتون یادم بود ، روز اول مهر خیلی دلم میخواست بیام حداقل یه خط بنویسم و تولدتونو تبریک بگم ولی حالم خیلی بد بود ، نتونستم .

حالا با تاخیر میگم اگه بپذیرین ازم ، تولدتون مبارک .

امیدوارم هرجا که هستید شاد باشید و زندگیه پر از آرامش و خوشبختی در انتظارتون باشه . به روش خودتون تولدتوووووون مبااااااااااارک ! لبخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

* سلام دوستای مهربونم ، امیدوارم ببخشید منو بخاطر این مدت نبودنم ، بعضیا فهمیدن نبودنمو که ممنونشونم و شرمنده که نگرانشون کردم بعضیام متوجه نشدن نیستم که خب بازم بخاطر بودنشون ممنونم ازشون .

وقتی اون پست آخرو گذاشتم ، همون روزا که ... حالم خیلی بد بود ، با خودم دعوام شده بود و از طرفی حس میکردم هیچ کس نیست منو از خودم جدا کنه .

من که تو شیرخوارگاه هیچکس حتی اخممو ندیده بود تو این مدت با یکی از همکارام دعوام شد ! هرچند که حق با من بود و میخواستم هرجور شده جلو گریه اون همه بچه رو بگیرم ولی حق نداشتم صدامو براش بلند کنم ، اونم جلو همه !!!

خدارو شکر بخشیدم .

تقریبا کل این مدتو حال و روزم همینجوری بود ، یه چند روزیم که ... هیچی ، فقط بگم حس میکردم پله یکی مونده به آخرو ناخواسته دارم میرم بالا ، بعدش میمونه یه پله ، خدا اگه تنهام بزاره و بعدش سقوط ...

حالم خیلی بد بود ، خیلی بدتر از قبل ...

همه آهنگا حالمو بدتر میکرد، از هر نوعی ، شاد و غمگین !

حافظم انگار باهام سر لج افتاده بود، از ترس جوابش جرئت نمیکردم برم طرفش !

مث همیشه به امام رضا پناه میبردم ، تو حرمش آروم بودم ولی نمیدونم چرا ... هیچ وقت اینجوری نشده بودم ! اینجوری که برم حرم با یه عالم غم و بغض که داره خفم میکنه بعد یکی دو ساعت دردودل کردن با مهربونم ، بعد یه عالم خواهش که بهم صبر بده و آرامش ، سبک بشم و بعد ... هنوز قدم اولو از حرم بیرون نزاشتم دوباره ببینم ای وای من دوباره همون بغض و همون سنگینی که هرلحظه حس میکنم الان نفسمو میگیره !

میخواستم آروم بمونم باید از حرم بیرون نمیومدم !!!

تو همون روزا بود که بعد یک سال برای اولین بار احساس کردم واقعا میخواد بدونه چمه ! خیلی تلاش کرد بفهمه ، دلم میخواست بگم همه چیو از اولش ، دلم میخواست بگم همون روزی که غذای تو دهنتو تف کردی تو صورتمو همه فقط واستادن نگاه کردن ، هیچکس دفاع نه حداقل ازت نپرسید چرا ؟! مگه چکار کرده بودم ؟! میخواستم بگم همون روز امروز منو رقم زد ، همون روز اولش بود . ولی نگفتم چون نمیخواستم دلش بشکنه . اگرم از آخرش میگفتم که ... بازم باید از اولش میگفتم تا به آخرش برسه !

وقتی به نتیجه ای نرسید گفت اصن تو از وقتی رفتی شیرخوارگاه روحیه ات خراب شده !!! اگه اینطوری ادامه پیدا کنه دیگه لازم نیس بری ! میدونم میدونه الان دیگه بچه هام نفسمن ، اونارو ازم بگیره نفسمو گرفته ، فقط میخواست تهدیدم کنه که دیگه تو خودم نباشم ، دیگه گریه نکنم ولی مگه با تهدید میشه اشک کسیو پاک کرد ؟! میشه ؟!

دلم براش میسوزه ، میدونم دوسم داره ، منم که قدر نمیدونم ، منم که ارزش این دوس داشتنو ندارم ... .

* الان بهترم خدارو شکر ، صبح تا ظهر که پیش بچه هامم ، وقتی بهم میخندن وقتی مهدی میگه مامان ، مهتاب خاله ، وقتی محیا چیزی میخواد روپوشمو میگیره تو دستای کوچولوشو تا نگم جانم پشت هم میگه مامانی ... حس میکنم هنوز زنده ام ، هنوز به درد این فرشته ها میخورم ... .

اما ظهرتا شبم ! خیلی دیر میگذره ، بهتره خودمو سرگرم کنم ، دانشگاه که فعلا خبری نیست ، درخواست معادل کاردانی دادم تا مدرکم بیاد و تا نتایج کاردانی به کارشناسی مددکاری که دانشگاه بهزیستی ثبت نام کردم بیاد ... اووو خیلی طول میکشه .

چکار کنم تو این مدت ؟ مهشید داره واسه کنکور زبان میخونه ، منم که عاشق زبانم ، چرا باهاش نخونم همینطوری ...

پا به پاش میخونم هرچند گاهی به خودم که میام میبینم یک ساعته زل زدم به یه کلمه و ... هیچی !

* این مدت اگه حالم انقدر بد بود چون خدای خودمو گم کرده بودم ، نمیدیدمش !

خودمم گم شده بودم ، با تمام وجودم ، با سلول سلول بدنم دیوونه شدنو حس میکردم ، میفهمیدم دارم دیوونه میشم ، حسش میکردم ...

آدم که خدارو نداشته باشه آرامشم روبرمیگردونه ازش ، یادش میره چطوری میشه صبور بود ، یادش میره چطوری میتونه قلب بیقرارشو آروم کنه ...

خدارو گم کرده بودمو به لطف یه دوست خیلی خوب دارم تمام سعیمو میکنم پیداش کنم ، خدای خودمو ، خدای قلبمو ...

مرسی دوست خوبم ، نمیدونی چه کمک بزرگی بهم کردی .

* اما تو ، یه دوست عزیز دیگه ، فقط خدا میدونه چقدر لحظه لحظه بودنت کنارم برام ارزش داشته و داره .

من همون هیچکسم ، همون نصفه آدم ... چشمک

حالا این هیچکس میخواد بخاطر بودنت ازت تشکر کنه ، مرسی که هستی . ببخش که اونطور که باید به دردت نمیخورم .

* امیرحسینم حالش خوبه ، عشقم قد کشیده و کلی شیطون شده ، از در و دیوار میره بالا ! بعد اینکه بخاطر افسردگیش برش گردوندن اتاق من چن وقتی بود تا حالش خوب خوب شد ، دوباره شد همون عزیز شیطون من ، مطمئن که شدن خوب شده برش گردوندن همونجا که بود . نگران بودم دوباره بشه مث اولش ولی به لطف خدا نشد .

صب به صب خودم از مربیش میگیرمش ، دست و صورتشو میشورم ، لباس تنش میکنم ، ده دقیقه بازی و بعدش خودم میبرمش مهد ، دیگه عشقم تو مهد که میخواد ازم جدا بشه گریه نمیکنه ، مردی شده واسه خودش .

دم در مهد که میرسیم خودش برمیگرده سمتم ، دستاشو طرفم دراز میکنه ، صورتشو میاره جلو که یعنی طبق عادت هرروز بشین ، بغلم کن ، بوسم کن تا برم !

خواسته اش که اجرا میشه بدون اینکه منتظر بمونه من برم خودش روشو برمیگردونه میره سمت کلاسش ! انقد بلا شده عشقم . قلب

مامانش گفته یه سال دیگه از زندان آزاد میشه ، یعنی یه سال دیگه میبرنش ... ایشاله پیش مامان باباش خوشبخت میشه عزیزدلم ، منم ... میدونم خدا صبرشو بهم میده .

* یه جوجه جدید برام آوردن ، اتفاقا اونم اسمش امیرحسینه ولی بخاطر اینکه با امیرحسین خودم قاطی نشه اینجا بهش میگم امیر .

خیلی نازه ، چشمای معصوم ، م‍ژه های بلند و موهای روشن . بخاطر کودک آزاری گرفتنش از مامان باباش .

میزدنش ، یه کلیه شم بخاطر همین ضربه هایی که خورده آسیب دیده .

اول که آوردنش گفتن فلجه ! بعد که دیدن قیافه ام شبیه علامت تعجب شد گفتن نه ، پاهاش مشکل داره ، دو بار عمل کرده خوب میشه !

از همون لحظه اول که آوردنش بهم میخندید و جالب اینجاست که با اینکه از خانواده اومده و مطمئنا دیگه مامانشو میشناسه بهم میگه مامانی !

حالش خوب بود تا سه چهار روز پیش که پرستار میخواست ازش آزمایش خون بگیره ، مجبور شدم دستاشو نگه دارم تا تکون نخوره ، با اینکه اصلا محکم نگرفته بودمش و کلی قربون صدقش میرفتم ... حالش خیلی بد شد ، حتی بعد آزمایشم جیغ میکشید و گریه میکرد ، هیچ جوری آروم نمیشد ، از بچه های دیگه جداش کردم با خودم بردمش یه اتاق دیگه تا شاید اروم شه ولی فایده نداشت ! نه رو زمین آروم میشد نه تو تخت ، تو بغلم که دیگه بدتر ، ازم ترسیده بود ! نمیزاشت حتی بهش دست بزنم .

بیست دقیقه تمام گذشته بود و همچنان جیغ میکشید و گریه میکرد ، کلافه شده بودم . نمیدونستم چکار کنم !

یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید ، یه دعای توسل با صدای فرهمند که خودم خیلی دوسش دارم تو گوشیم هست .

اونو با صدای زیاد براش گذاشتم ، به دو ثانیه نرسید که اروم شد !

آروم و با ترس رفتم سمتش اشکاشو پاک کردم ، دستشو بوسیدم . دیگه مقاومت نکرد .

اون آروم شده بود و من ... همونجور که دراز کشیده بود سرمو گذاشتم رو سینه اش ، دستای کوچولوشو گرفتم تو دستمو زار زدم ... بی دلیل زار زدم .

به آخر دعای توسل که رسید کم کم سرحال شده بود ، نشسته بود ، بازم بهم میخندید و صبحونه شم تا آخر خورده بود ....

* خدایا بزرگی و مهربونیتو شکر ، اینکه هستی و تنهامون نمیزاری شکر ، خالقم شکرت .

* ببخشید خیلی حرف زدم !

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٧ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()

Design By : nightSelect.com